آنچه از فرزاد جمشیدی نمی‌دانیم/ مردم بدانند ۲۰ ساعت مطالعه یا کار می‌کنم!

صدای سحرهای رمضان در آغازین روزهای تابستان داغ، با دنیا وداع و سفری را ابدی آغاز کرد.

به گزارش رویکردکیش به نقل از تابناک، «من هفت سال به جای سحری، کلمه و واژه نوش جان کردم و همچو آرش، جان در پیکان نهادم تا تیر توفیق‌ام از مرز خستگی بگذرد و جغرافیای جان روزه داران را وسعت دهد. برای اجرای چنین برنامه‌ای باید سربازی کرد نه سلطانی و برای استحقاق نشستن سر سفره‌ سحرگاهی رمضانی، باید خدمتگزاری کرد، نه میزبانی!
از همه سپاسگزارم؛ چه آن‌ها که ترک‌ام کردند و چه آن‌ها که درک‌ام کردند. خدا نگهدارتان امیدوارم در کلاس حضور قلب خدا، با دلی خالی از دنیا پیوسته حاضر و پابرجا بمانید. اوایل گل سرخ و انتهای بهار – فرزاد جمشیدی».
اینها جملات پایانی مرحوم فرزاد جمشیدی در نامه خداحافظی با تلویزیون است.

راست می‌گفت. آن دقایق  سحرگاهی، با آن  نفس‌های شمرده، سلطنت نمی‌خواست؛ فروتنی می‌خواست، اخلاص می‌خواست، و از همه مهم‌تر، عاشقیِ بی‌چشمداشت. او خود را نه میزبان که خدمتگزارِ سفره‌ای می‌دانست که مهمانانش، خسته‌گانِ سحرخیزی بودند که از خوابِ شب گذشته، امیدِ امروز را می‌جستند. نشستنِ او پایِ آن سفره، استحقاقی نبود که به زورِ شهرت به دست آید؛ پیشکشی بود که هر سحر با عشق و خونِ دل تقدیم می‌شد.

دوباره بعد از مرگ…

و امروز که رخت بربسته، ناگهان همه به یادش افتاده‌ایم. عزیز می‌داریمش، درگشته‌اش می‌خوانیم، از حضورِ غایبش می‌گوییم. اما چه تلخ است این رسمِ دیرینه‌ی ما: تا زنده‌ای، غریب؛ تا رفتی، عزیز. او تا همین لحظاتِ پیش که نفس داشت، چندان در کانونِ توجه نبود. هر چه از راست و دروغ درباره‌اش می‌شنیدیم، بی‌آنکه پرس وجو کنیم، باور کردیم و وایرال کردیم. شایعه را بر حقیقت نشاندیم، حاشیه را بر متن، و غافل از اینکه در این میان، انسانی با همه‌ی پیچیدگی‌هایش، گم شد در هیاهویِ قضاوت‌های ساده‌انگارانه.

دنیا خوب فریبمان می‌دهد. کارش فریب است و ما چقدر خوش‌باورانه فریب می‌خوریم. ما هنوز از سیبِ شیطان به آسانی می‌گزیم؛ هنوز ظاهر را بر باطن می‌نشانیم و قضاوت را بر تحقیق. در حقِ جمشیدی هم همان کردیم که در حقِ بسیار دیگری کرده‌ایم: محکومش کردیم پیش از آنکه بشناسیم، و حالا که نیست، می‌خواهیم با اشک و آه، غبارِ غفلت را از چهره‌ خود بشوییم.

قدرت ناشناخته قلم و مطالعه

اما در میانِ این غفلتِ جمعی، یک چیز را از قلم انداختیم: قلمِ خودِ او. فرزاد جمشیدی، در کنارِ مجری‌گری، گویندگی و کلاس‌های فن‌بیان، قلمی جذاب و سحرآمیز داشت؛ موضوعی که هیچ‌گاه بدان پرداخته نشد. یادداشت‌هایش، از آن نوشته‌ی جان‌سوز در مرگِ مادر، تا وداعِ تلخ با صداوسیما، و دیگر مکتوباتِ پراکنده‌اش، همگی روایتگرِ توانایی‌ای بودند که اگر در قابِ تلویزیون نمی‌گنجید، در صفحه‌های کاغذ می‌گنجید. همان قلم بود که در برنامه‌های سحرگاهی، ناگهان تبدیل به «کلام» می‌شد و روی زبانش جاری می‌گشت؛ کلامی که نه در دلِ خاک، که در دلِ واژه‌ها می‌رویید و طراوت می‌بخشید.

او با آن قلم، و با آن صدایِ گرم، تحولی در برنامه‌های سحرگاهیِ رمضان ایجاد کرد. تحولی که نه از سرِ مدگرایی، که از سرِ عشق به کلام و مخاطب بود. همین که هنوز در هر سحر، ناخودآگاه یادِ او می‌افتیم، یعنی اثرگذار بوده است. یعنی تیرِ او، به هدف نشسته؛ یعنی آن جانِ در پیکانِ نهاده، از مرزِهای گوش ها گذشته و در جغرافیایِ جانِ ما نشسته است. مردی که خود گفته بود: اما مردم بدانند من روزی ۲۰ ساعت یا کار می‌کنم و یا مطالعه.

به خاطر گفته ها و ناگفته هایش

او را یاد می کنیم نه فقط به خاطرِ آنچه گفت، که به خاطرِ آنچه ناگفته ماند؛ نه فقط به خاطرِ حضورش، که به خاطرِ غیبتی که به ما آموخت چگونه قدرِ حاضران را بدانیم. او رفت و ما ماندیم و این رسمِ تلخِ «دیر فهمیدن» را. شاید این بار، این فقدان، برایمان درسی شود که پیش از رفتنِ دیگران، نگاه کنیم، بشنویم، و قضاوت را به تاخیر اندازیم. که دنیا، خوب فریب می‌دهد، اما ما، خوب می‌توانیم از این فریب، عبور کنیم.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://rooykardkish.ir/?p=17200

رویکرد کیش

رویکرد کیش

رسانه مردمی رویکرد کیش با نگاهی عدالت محور در راستای تقویت و ارتقاء سطح سواد رسانه ای و تعامل دو سویه با ساکنان کیش حرکت می کند.

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

  • پربازدیدترین ها
  • داغ ترین ها

تصویر روز:

پیشنهادی: